تبليغاتX
♥I wish the person who heard♥

























♥I wish the person who heard♥

کاش کسی بود که بشنوه

سلام دوستان....


وبلاگمو.... به دستور مقامات بالا...می بندم.....

دیگه اپش نمی کنم....شایدم در اینده اپش کردم...ولی فعلا اپ نمیشه...

دوستون دارم...بهترین هارو واستون ارزو می کنم...

فعلا

بای....


یکشنبه نوزدهم دی 1389 | 17:37 | مو ها نا | |

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم.....

سهم تو شد روز تازه..سهم من اشک که بریزم....

به همین سادگی کم شد..عمر گل بوته تو دستم...

گله از تو نیست میدونم ..خودم اینو از تو خواستم...

به جون ستاره هامون..تو عزیز تر از چشامی..

هرجا هستی خوب و خوش باش...

تا ابد بغض صدامی...

تورو محض گریه  هامون نشه باورت یه وقتی..

که دوست ندارم..اینو به خدا گفتم به سختی...

من اگه دوست نداشتم...پای غم هات نمی موندم..

واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم..

اگه گفتم برو خوبم..واسه این بود که میدیدم..

داری اب میشی..میمیری..اینو از همه شنیدم...

دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی..

از دلم نمیری عمرم..نفسامی که هنوزی...

تورو محض لحظه هامون...که نفس نفس خداشه..

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد...

تو که تنها نمی مونی..منه تنها رو دعا کن..

خاطراتمو نگه دار...ولی دستامو رها کن...

دست تو اول عشقه بسپرش به اخرین مرد..

مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد...



جمعه هفدهم دی 1389 | 19:3 | مو ها نا | |

الان داشتم با الی میحرفیدم..زنگ زده بود حالمو بپرسه...ببینه جواب ازمایشم اومده...

اخه امروز رفتم ازمایش خون دادم...

پریروز به خاطر یه سری علائم رفتم دکتر ...خانوم دکتره گفت..ممکنه تیروئید داشته باشی...

واسه همین یه ازمایش داد..که بعد باید ازمایشو براش ببرم...

دیروز هم از سر صبح دانشگاه بودم....کلاس رفع اشکال داشتم....با امتحان عملی

vb...بعد کلاس  رفع اشکال رفتیم تو سلف که با بچه ها بدرسیم...

الی هم رفته بود امتحان بده....

بعد که اومد....بازم باهام قهر بود....دلم واسش تنگ شده بود 

دیدم بهانه ندارم که باهاش حرف بزنم...

گفتم vb بلد نیستم واسم توضیح بده...

ولی همشو خودم بلد بودم....

اینجوری مجبور می شد باهام حرف بزنه....وای دیروز نمی دونم چرا استرس گرفته بودم...

با این که از شب قبلش کلی vb خونده بودم...ولی میترسیدم امتحان سخت باشه...

می خواستم برم خذف کنم...ولی الی نزاشت...

خلاصه رفتم امتحان دادم...کامل شدم....

بعدامتحان هم رفتم بانک که رمز دوم کارت الی رو فعال کنم...که ازاونجایی که رمز اشتباه بود...

و دفعات تکرارم زیاد شده بود...دیگه نشد...

قبل از این که بیام خونه هم رفتم خونه الی اینا شارژرشو با کارتشو بهش بدم...

غروبی هم با هم on شدیم که سرسایت سیمرغ کار کنیم...

بالاخره موفق شدم کد قالبشو کلا تغییر بدم..طوری که می خوام درستش کنم..

کلی خر ذوق کردم...

دیشب به خاطر ازمایش امروز نباید هیچی میخوردم..انقدر بد بودددددد...کلی دشنم بود...

امروز یه چیز جالب دیدم....تو ازمایشگاه....

خونم...انقدر خوشرنگ بود...دوسش داشتم....اخه فکر می کردم باید قرمز باشه..ولی زرشکی بود...

تو ازمایشگاه که نشسته بودیم..تو tv  یه کلیپ مخصوص ازمایشگاهشونو گزاشته بودن...

که با powerpoint درست شده بود..این کلیپ ذهنمو  مشغول کرده بود...

اخه میتونستن..خیلی بهتر و جالب تر درستش کنن...ساده درستش کرده بودن.....

دیگه اینکه فردا من قرار واسه بچه ها ته چین پلو درست کنم..نهارو تو دانشگاه بخوریم..

البته بیشتر بخاطر الی دارم درست می کنم....

فعلا همینا تا بعد...




سه شنبه چهاردهم دی 1389 | 17:41 | مو ها نا | |

امروز امتحان ورزش دادم....بالاخره تموم شددددد.....خود استادمون اومد امتحان درفت....

اوه اوه نمی دونین چقدر بد اخلاقه که.....پدر ادمو در میاره...ولی خدارو شکر تموم شد...

الاله هم حالش بد بود نیومد امتحان بده....

 تو باشگاه الی رو هم دیدم....چپ چپ نگام میترد..هنوز قهر باهام...

بی شرف عادت داره هر سال این موقع باید سر یه موضوعی قهر کنه...

دیشب از دانشگاه که اومدم خونه..اس ام اس شو دیدم...

بعدشم نشستم پشت سیستم یه خورده vb خوندم...

بعدشم با الاله و داداش رضا چت کردم...دلم واسه داداش تنگ شده بود...

اشتهای شام خوردن هم نداشتم....

قبل از این که بخوابم به الی 2   3 تا اس ام اس دادم...بعدش خوابیدم...

فردا امتحان عملی vb دارم باید بدرسم....

ولی الان دارم امین حبیبی گوش میدم...

فعلا همینا تا بعد...


اين روزها پر از سکوتم ،

اما سکوتم پر از حرف است .

حرفهايي که جز با زبان سکوت و نگاه نميتوانم بگويم . . . !

اما فهميدم . . .

فهميدم آنقدر دلم کودک است . . .

که مي توانم يک شبِ سياه را تا صبح گريه کنم .

فهميدم يک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ي تلخش مرا مي شکند . . .

مرا به راحتي شيشه ميشکند ،خرد مي کند . . . !

فهميدم يک شبه آنقدر کودک شده ام که . . . . . .

با هر حرف نادرستي بغض مي کنم و روزها شکسته مي مانم .

فهميدم خدايم . . .

نه. . .

خودم از خدايم آنقدر دورم که نمي بينمش ،

فهميدم اگر دريا دريا اشک بر دامنش بريزم . . .

حتي گرمي دستانش را بر روي سرم حس نميکنم .

فهميدم انصراف از ادامه ي زندگي احمقانه ترين کار دنيا نيست . . .

من هم ممکن است از ادامه دادن انصراف دهم .

فهميدم گاهي تنها يک راه پيش رو داري و . . .

اگر به بن بست برسي هيچ بيراهه اي نمي تواند تو را به مقصد برساند ،

فهميدم گاهي ترس از بيراهه ها و هر آنچه که نميتواند خوب باشد . . .

قدرت رفتن را . . .

قدرت ادامه دادن را مي گيرد !

فهميدم زودتر از حد انتظارم خسته مي شوم . . .

آنقدر خسته . . .

که زانوانم خم مي شود و به زمين مي خورم !

نااميد نيستم . . .

اما بارها آرزو كرده ام . . .

مخصوصا اين روزها . . .

آرزو کردم همه چيز تمام شود ،

به هر قيمتي . . . ميفهمي ؟!

هرقيمتي . . .

اما انصراف هم جسارت ميخواست و مي خواهد. . .

که من نداشتم . . .

و ندارم!

پس مانده ام با آرزو يي كودكانه . . .

که شب بخوابم و صبح . . .

ديگر نباشم !




ادامه مطلب
یکشنبه دوازدهم دی 1389 | 13:1 | مو ها نا | |

امروز امتحان مبانی اینترنت داشتم....امتحانمو کامل شدمو..تازه 3 نمره هم اظافه دارم....

امتحان قرانمم خوب دادم...ولی نیدونم چند شدم...امروز با الی رفتم که adslesho شارژ کنه...

بین راه به دوستام هم اس ام اس تبریک سال نو دادم...

راستی سال نو میلادی شما هم مبارک...

امروز با فائزه هم تلی حرفیدم...

سر یه چند تا اس ام اس هم الی  باهام قهر ترده....ولی اشتباه می کنه...خدا کنه متوجه بشه...

نمی دونم چرا این اس ام اس ها انقدر واسش مهم شده....

امروز کلی اعصابم خورد بود..خیلی خورد بود....دیوونه شده بودم...

اومدم یه کاری کنم ...که نمی دونم اسمشو چی بزارم...

کیفمو گزاشتم تو سلف از دانشگاه زدم بیرون.....اومدم طرف خیابون....میترسیدم....

ولی می خواستم یه بار واسه همیشه اروم بشم....

ولی نتونستم....یه لحظه یاد ریحانه افتادم....

صداش تو گوشم پیچید...یادمه پارسال...

وقتی می خواستم این کارو انجام بدم...

جون خودشو قسم داده بود....که این کارو نکنم...

می گفت هر وقت می خوای این کارو کنی...

عکس منو نگاه کن...و یادت بیار که بهت چیگفتم....

یه لحظه موقع  این کار یادش افتادم...و نتونستم....

امروز تازه فهمیدم بعضی اوقات چقدر قدم زدن...به ادم کمک می کنه...

خیلی خستم...خیلی....

دلم می خواد 1 هفته نباشم....

از همه چی خسته شدم.....

دلم خط خطي شده بس که اشتباه نوشتم و خط زدم و باز نوشتم

 

...من هي از با توبودن نوشتم...تو هي زير غلط هايم



...زير تمام "بمان"ها خط قرمز کشيدي و من هر شب هزار بار جريمه نوشتم

 

" نمان" ! حالا بعد تمام شدن دفترم تو چقدر خوشحالي که من ياد گرفته ام



درست بنويسم

شنبه یازدهم دی 1389 | 19:33 | مو ها نا | |

ياد گرفتم تنها باشم،به کسي فکر نکنم،به کسي دل نبندم.ياد گرفتم فريب

چشمهارو نخورم،به حرفها دل نبندم.يا چشم انتظار نشينم.

ياد گرفتم به کسي تکيه نکنم و مهربوني هارو باور نکنم....

همه رو ياد گرفتم اما نمي دونم که 

                                               چرا وقتی به او میرسم زندگی را در او می بینم؟

پنجشنبه نهم دی 1389 | 22:4 | مو ها نا | |

کلییییی خوابالویم....اخه سر صبحی بابایی بیدارم کرد...هی گفت..موهانا پاشو...موهانا پاشو....

می خواست برم نت تو یه سایت واسش ثبت نام کنم....

نزاشت لالا تنم....

حالا که پاشدم...دیدیم سایته فعلا بستست.....

امتحانام داره شروع میشه.....یه احساس خاصی دارم....نمی دونم باید چیکار کنم....

یعنی از کجا شروع کنم.....

ولی همین امروز باید شروع کنم....

دیروز 8 صبح رفتم دانشگاه ...استاد کلاس رفع اشکال گزاشته بود...

یه 1 ساعتی تو کلاس بودم...مقاله مو دادم استاد و رفتم پایین که الی رو پیدا تنم...

حدیثو دیدم گفت الی تو فنی حرفه ای...رفتم اونجا پیشش....

عسکای خودمو که داده بودم واسش دوباره چاپ کنن بهش دادم...

وای سر این عکسا هر بار من کلی ذوق زده میشم...

اخه قرار بود عکسارو واسم یه سایز کوچیک تر بزنن...ولی حواسشون نبود..میرن بزرگ میزنن..

ولی ازم پول همون  سایز کوچیکارو گرفتن...خیلی حال داد....

دیگه این که...بعدش کلاسم همش پیش الی بودم....

دیروز مسابقه تفسیر  هم دادم....اونم چه مسابقه ای....ماها هیچی نخونده بودیم...10  20  30 40 میکردیم..

تا ساعت 1.5 دانشگاه بودم...پیش فرشته و سحر و ایسانا...ایسانا داشت واسمون...در مورد

نحوه ی اشنایی و دوستی مامان و باباش میحرفید...کلی خندیدیم....فیلم هندی بود واسه خودش...

سر درد خیلی بدی هم داشتم....

الی خانم هم جزوه اش رو جا گزاشته بود...

دیروز اومدم جزوشو واسش ببرم بین را حالم بد شد...نتونستم ببرم....

راستی یه چیزی رو اینجا نگفتم..بعد عید نامزدیه..الی جونمه.....کلی ذوق دارم....

یعنی چند تا حس با هم قاطی شده....که نمی دونم ذوقه...نمی دونم...چیه....

حالا  اونو ولش...الان خوشحالم....

جشن نامزدیش چی بپوشمممممممم؟؟؟؟؟

از بس این سوالو تو خونه از همه پرسیدم....این دفعه بگم...میزننم...

چیزی که خیلی بده اینه که می خواد بعد ازدواجش بره کیش زندگی کنه....

انشالله نمیره...اون کیش خراب بشه....اه کیشم شد جا....همین جا هستی دیگه....

اصلا بهش فکر نکنم بهتر بعد باید از الان حرص بخورم....

فعلا برم....تا بعد





پنجشنبه نهم دی 1389 | 9:29 | مو ها نا | |

آخر راه اومدن با روزگار گره کوریه که بخت منه
که تموم اتفاقای بدش شاهد زندگی سخت منه
شاید این زخمی که تو خوردم و از حرارتش زبونه میکشم
یا تموم بی کسی هامو همش فقط از دست زمونه میکشم

بگو بازم هوامو داریو مثل همه منو تنها نمیزاری

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

من که پشتم به تو گرمه و باز هرچه این راهو میام نمیرسم
نکنه دستمو ول کردی که برم که به هرچی که میخوام نمیرسم
شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمیکنی
من به این سادگی دل نمیکنم از تو که منو رها نمیکنی

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو  تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

یکشنبه پنجم دی 1389 | 15:15 | مو ها نا | |

سلام دوست جوناممممم... 

کریسمس و همینطور میلاد حضرت مسیح رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم.....

و بهترین هارو واستون ارزو میکنم...به ویژه واسه دوست های خودم....

فردا علاوه بر کریسمس ....روزیه که منو الی جونم..دوستیمون شروع شد....

همچین مناسبت تو مناسبت شده.....  

من خودم که کلیییی خوشحالم....

امشب هم تو خونه من یه کیک شکلاتی درست کردم...به خدا خودم تنها درست کردم...

بعد روش شمع  1 گزاشتم..به مناسبت دوستی منو الی...ازش عسک گرفتم...

پنجشنبه هم کادویی که واسه الیزابت خریده بودمو بهش دادم....

تازه فردا الی قرار عسکایی که تو اتلیه گرفته رو بیاره ببینم...

اخه دلم طاقت نیاوورد تا شنبه بمونم...

ولی یادم رفت عسک بگیرم ازش...

فردا میگیرم..میزارم ببینین...

دیگه این کههههههههههه.....

فعلا یادم نمیاد ووو یادم اومد میگم حتما...فعلا...


جمعه سوم دی 1389 | 21:17 | مو ها نا | |

سلام دوست جونام...امروز روز خیلی خوفی بود...مخصوصا واسه الی جونم

بعد میام میتعریفم....شعر زیرو داداش رضا داد بهم...

خیلی قشنگ و به موقع بود....

واسه شما هم گزاشتم...

فعلا...

واسه من گل نفرست.. دیگه دوست ندارم

نمی خوام گذشته هارو باز به خاطر بیارم

میدونی میون ما هرچی بود گذشت و رفت

اون بهار اشنایی خیلی زود گذشت و رفت

دیگه از دوست دارم حرفی نزن...

اخه عشقی نیست میون تو ومن...

منو تو تا ته این راه اومدیم..

اما عشق یعنی باهم یکی شدن...

از دلم میپرسم ایا تورو میبینم دوباره..

میپیچه صدات تو گوشم که با خنده میگی اره..

خنده های تو فریب..گریه های تو دروغ...

تو چی بودی واسه من یک چراغ بی فروغ...

دیگه از دوست دارم حرفی نزن...

اخه عشقی نیست میون تو و من....

پنجشنبه دوم دی 1389 | 23:22 | مو ها نا | |

از شنبه شروع میتونم به گفتن.... صبح شنبه رفتم دانشگاه..

البته قبلش الی و پرست اس ام اس دادن که کجایی چرا نمیای...

یه خورده دیرتر میرفتم منو میزدن...رفتم دیدم تو سلف نشستن...

که اون روز هم سر کلاس مبانی نرفتیم....همونجا تو سلف نشستیم..گب زدیم...

تازه دست الیزابت هم دیدم سوخته بود...دیوونه با شمع سوزونده بود..

اخه مگه ادم شمع روشنو رو دستش میزاره...

بعدشم منو پرست رفتیم یه عالمه...خوردنی خریدیم...من انتخاب می کردم پرست میخرید...

اووردیم دانشگاه با الی و الاله نشستیم خوردیم ....بعدعسک های خوشتل درفتیم

عسک زیر هم زباله های به جا مونده و اب نبات چوبی هایی هست که خریده بودیم...

اینم بگم عسکارو فرشته گرفت...بعد از خوردن این ها..و عسک گرفتنا...

منو الاله رفتیم سر کلاسمون...

اون روز تا غروب دانشگاه بودم..

دیروز هم که از دانشگاه با الاله رفتیم باشگاه..امتحان ورزش داشتیم...

باید می دوییدیم....مربیه بیچارمون کرد..خیلی سخت بود...

من که تا دیشب گلومو قفسه سینم درد میکرد...

امروز هم ساعت 10 پاشدم...حلیم خوردم...

بعدشم اماده شدم رفتم دانشگاه کلاس ریاضی داشتم...مسابقه ی امروز هم که پیچوندم نرفتم....

بعدکلاس هم با الاله و فرشته رفتیم ناهار خوردیم..کلاس vb هم تشکیل نشد...

رفتیم تو سایت وب گردی کردیم...بعد دیگه اومدیم خونه...

امروز یه سوتی هایی هم تو دانشگاه دادم که حالا بماند....


راستی شب یلداتون مبارک.... امیدوارم بهتون خوش بگزره....


محفل آريائي تان طلائي ، دلهايتان دريائي
شاديهايتان يلدائي ، پيشاپيش مبارک باد اين شب اهورائي . . .



دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 | 16:16 | مو ها نا | |

دوباره اومدم....فعلا نرفتیم شلمان...صبح رفتیم بیرون یه دور زدیم...

بعدش پلو نظری خوردیم....اومدیم خونه..دیدیم خاله نوشیت اینا هستن...ماهان رو برداشتیم ...اومدیم بیرون..

بی شرف من یه شالگردنه مشکی که روش یا حسین نوشته بود انداخته بود دور گردنش..خیلی ناز شده بود..

رفتیم دانای علی دسته دیدیم...ماهان دسته رو دیده بود...

سینه میزد...الهی دختر خاله ات فدات بشه...

که همه چیزو میفهمی...

راستی تو راه از جلوی امام زاده سید رقیه رد میشدیم....

دیدیم دو سه تا خیمه زدن....بعد صحنه ی کشته شدن علی اصغر رو به تصویر کشیده بودن...

عکس گرفتم بزارم ببینین...

بعدش اومدیم خوه...ساعت تقریبا 3 بود هیئت خودمون برگشت...

دیدم صدای سینه زنیشون میاد...رفتم سر خیابون...

دیدیم خیمه شون رو گزاشتن وسط خیابون دو طرف خیابون رو بستن...

بعد خیمه رو اتیش زدن..خودشون دورش نشستن..سینه میزنن..

.صحنه جالی بود...تا حالا از نزدیک ندیده بودم..حیف گوشی باهام نبود وگرنه عکس میگرفتم ببینین....

ساعت 6 هم شام غریبان دارن...چلچراغشونم اووردن بیرون...

من عاشق اون چلچراغم..

می خوام با هیئتمون بریم بیرون.....

فعلا برم یه خورده وب گردی....

تا بعد....

پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 | 15:45 | مو ها نا | |

تازه از خواب پاشدم....اخه خیلی خسته بودم....

پریشب با مامان اینا رفتیم دسته دیدیم....خیلی خوف بود...

دیروز هم نزدیکای ظهر بود رفتیم خونه یکی از اشناهامون...آشپزی داشتن....

مامان بزرگم از صبح اونجا بود ما هم نزدیکای ظهر رفتیم اونجا....

بعد خاله سپیده و خاله نوشین و پری خانوم و مریم .....هم اومدن حدیثه هم از قزوین اومده بود...اونم اومد...

خلاصه نهار رو اونجا بودیم...

بعد از این که اش هم زدیم مامان اینا در اشو گزاشتن دیگه رفتیم تو سالن نشستیم به گب زدن...

یکی از مهمونایی که اونجا بود شده بود سوژه حرف زدنمون....

خانومه صاحب کل پاساژ امیر بود....ولی ما اینو وقتی فهمیدیم که دیگه خداحافظی کرد رفت...

بچه هاشم همه خارج از کشورن....دختر خاله ام می گفت....

اگه میدونستیم صاحب پاساژه میرفتم بغل دستش مینشستم....

مخشو میزدم شاید منو  عروسش می کرد....کلی از دستش خندیدیم...

بعد از این که اشو رو پخش کردن....اومدیم خونه....البته تو ترافیک..

اوفففففف چه ترافیکی شده این دو سه روزه بابا...

خونه هم مامان غذا پخت کرده بود...تند تند اماده کردیم که بدیم بیرون غذا هارو...

بعدش دختر خاله ام اومد....که با هم هماهنگ کنیم بیریم دسته ببینیم....

غذاها که اماده شد با بابا رفتیم پخش کردیم...انقدر کار جالبی بود....

اول فکر می کردم تابلوئه بابا...بعد دیدم نه کار باحالیه...

بغل خونه مونم یه هیئت هست....منو خانوم شاد رفتیم اونجا شیر پخش کردیم...

خلاصه دیروز شدید busy بودیم....

قبل از این که برم بیرون الاله بهم زنگ زدن که هوارو داشته باشم....از اون موقعی که گفتی الاله...داشتم فکر می کردم...اگه مامان اینا رو دیدم تو خیابون چهجوری بپیچونم....

شب هم رفتیم بیرون که دسته ببینیم....

که کاش نمی رفتیم...حالم بهم خورد....اخه چقدر این ملت جلف بازی در میارن...

انگار نه انگار محرمه...به جا ی این که...یه خورده رعایت کنن...بد تر می کردن...ارایش های وحشتناک...

مدل موهای فشن....والا تو عروسی ادم انقدر به خودش نمیرسه که اینا تو تاسو عا عاشورا به خودشون رسیده بودن...

تو خیابون راه نبود...پر دختر پسر...محرم واسشون یه تفریح شده....

دیشب تو پیاده رو یه لحظه از کارای این ملت خنده ام گرفت....

می خواستیم از پیاده رو پیاده بریم طرف سرای مشک....تو پیاده رو نمی شد نفس کشید...

دو طرف پیاده رو پسرا واستاده بودن...وسط هم هر 3 تا دختری که داشت می رفت پشتشون 4 تا پسر بود...

انقدر شلوغ بود...همه با هم 1 سانت بیشتر فاصله نداشتیم....

اه حالم از کاراشون داشت بهم میخورد....

حیف دسته رو خیلی دوست دارم وگرنه پامو بیرون نمیزاشتم..

اخر سر پاشدم رفتم رو یه سنگ واستادم که راحت بشه دسته رو دید...

فائزه هم دیروز رفت نهاوند....بهترین کارو کرد....خدایی ایام محرم تو شهر های کوچیک و دهات ها بیشتر حال میده...

دیگه ساعت 11 بود که اومدیم خونه....on شدم....

بعدشم رفتم لالا.....

الانم داریم میریم بیرون..نمی دونم میریم شلمان یا می خوایم بریم بیرون نمی دونم ...

فعلا....



پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 | 12:10 | مو ها نا | |

سلام دوست جونام..میسی واسه نطر هاتون...

خالمو مرخص کردن....دلم واسه خالم تنگ شده...

دیروز با مامان و الاله رفتیم خالمو ببینم....خالم نبود خونه....

امروز هم صبح کلاس داشتم...ساعت 10 ولی اصلا دلم نمی خواست پاشم....

خوابم میومد...بزور پاشدم...

رفتم سرکلاس...بعد کلاس هم به الی زنگیدم که حال خاله رو بپرسم.....

نهار هم دانشگاه بودم... با سپیده و الاله....

بعدشم اومدم خونه....

وایییییی دیروز چه هوای مزخرفی داشتیم...باد گرم داشت خفمون میکرد....

ولی امروز بهتر شده....هوا خنک شده....

امشب هم می خوام برم بیرون دسته ببینم....

تو این شبا همش دوست دارم برم بیرون...

ولی فرصت نمیشه...اشب دیگه حتما میرم...

دوستون دارم دوست جونیام...

فعلا


دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 | 17:18 | مو ها نا | |

امروز صبح مامان بیدارم کرد که برم طبقه پایی آش هم بزنم...تند تند لباس پوشیدم رفتم پایین...

آش هم زدم ...شمع روشن کردم...کلی هم واسه داداش رضا و اجی الاله و الی جونم دعا کردم...

اومدم بالا هرکاری کردم بخوابم نشد...

پایین هم مهمون بود...دیگه رفتم پایین که به مامان اینا تو آش تقسیم کردن کمک کنم...

بالاخره تموم شد رفتم حاظر شدم که بریم آش رو پخش کنیم....

گفتم قبلش زنگ بزنم واسه بچه ها ببینم خونه هستن واسشون اش ببرم...

زنگ زدم واسه الی جونم..دیدم صداش درفته....

گفت تو بیمارستانه....خالم دستش بریده شده بود بردنش بیمارستان....

کلی ناراحت شدم....بدو بدو با گریه  اومدم به مامان گفتم.....که بریم بیمارستان...

مامان گفت واستا آش ها رو پخش کنیم بعد میریم...

انقدر هول کرده بودم اومدم تو پارکینگ دیدم دمپایی پامه...

دوباره رفتم کفش پوشیدم...اصلا نفهمیدم چهجوری اش ها رو پخش کردم.....

یه سری آش ها هم خونه موند دیگه سریع رفتیم بیمارستان....

الی من پشت در اتاق عمل بود....

الهی فداش شم کلی گریه کرده بود.....

موندیم تا خاله ام رو بیارن....

دیگه خاله رو بردن تو بخش....ما هم برگشتیم خونه.....

داداش رضا هم اومده بود دم در بیمارستان.....

دوست جونام دعا کنین خاله ام دستش زودی خوب بشه.....

الانم سرم درد می کنه....باید برم...

فعلا


جمعه نوزدهم آذر 1389 | 16:16 | مو ها نا | |

دوست جونام ایام محرم رو بهتون تسلیت میگم.....

من خودم عاشق این ایامم...لحظه شماری میکردم که برسه...

علاوه بر این که خود این ایامو دوست دارم..کلی هم خاطره دارم......

امروز هم مامان بزرگم اشپزی داره...مهمون داریم....تا فردا....

منم یه سی دی از نوحه های محرم زدم بردم پایین که گوش بدن...

تو خیابون ها بوی محرم میاد...هرجا رو که میبینی یه هیئت میبینی...

هیئت بغل خونه ما هم کم کم مستقر شدن.....

دلم می خواد زود تر تاسوعا و عاشورا بیاد....

الانم دارم اهنگ میگوشم....

راستیی دوست جونام تو این ایام مارو هم فراموش نکنین....

فعلا بای....


پنجشنبه هجدهم آذر 1389 | 18:25 | مو ها نا | |

بگذر ز من ای آشنا

چون از تو من دیگر گذشتم


دیگر تو هم بیگانه شو

چون دیگران با سرگذشتم
 


میخواهم عشقت در دل بمیرد

میخواهم تا دیـــــــــــــــــــــــــگر در سر یادت پایان گیرد
 


بگذر ز من ای آشنا

چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو

چون دیگران با سرگذشتم
 


هر عشقی میمــــــــــــــــیرد

خاموشی می گیــــــــــــــــــرد

عشق تو نمی میرد
 


باور کن بعد از تو دیگری

در قلبم جایت را نمی گیرد.....

 
چهارشنبه هفدهم آذر 1389 | 16:11 | مو ها نا | |

سلام دوست جونام...روز دانشجو رو بهتون تبریک میگم....با ارزوی بهترین ها برای شما....

سه شنبه شانزدهم آذر 1389 | 0:5 | مو ها نا | |

سلومممممم

امروز بر خلاف دیروز خوبم...دیروز خیلیییییییی اعصبانی بودم......ولی امروز خوفم......

صبح رفتم دانشگاه ...اخلاق داشتیم....کلس زبانمون هم خدارو شکر تشکیل نشد ....

بهتر....حوصله شو نداشتم...

دیروز غروب رفتم کاموا خریدمم.....که امروز بدم الی واسم ببافه .....قراره واسم شالگردن ببافه....

اخههههههههههه پارسال قول داده بود ببافه ولی نشد.....دیگه امسال مجبور شده ببافه....

امروز سرکلاس پرستی رو هم دیدم عینک زده بود ....منم که عشقه عینک ...

رفتم عینکشو گرفتم...خودم زدم...

خداییییی نمیدونم این عینک چی هست.....وقتی میزنی ادمو جو مهندسی میگیره....

بعدشم اومدم خونه...رفتم سایت پست زدم ..چون حسش بود....

بعد نهار هم با مامان اینا نشستیم قهوه تلخ رو دیدیم....کلی خندیدیم....

بعددددددددددددشم من نشستم vb خوندم....

الانم می خوام برم لغت های ادبیاتو در بیارم.....

و یه چیز مهم تر...میسیییییییی خدا جونمممممممم که دیشب به حرفهام گوش دادی....

مرسی به خاطر ارامش امروز.....خیلیییی دوست دارم خدا جونمممممم....

عاشقانه میپرستمت

راستیییییییی....میسی واسه نظر هایی که واسم میزارین.....

فعلا

این اهنگو خیلی دوست دارم......تو وب الی جونم هم گزاشتم....


کی اشکاتو پاک میکنه
شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه
وقتی منو نداری

شونه کی

مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری
شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز

کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع میکنه
برگای زرد و خسته

کی منتظر میمونه

حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد
شب برسه به فردا

کی از سرود بارون

قصه برات میسازه
از عاشقی میخونه
وقتی که راه درازه

کی از ستاره بارون

چشماشو هم میذاره
نکنه ستاره ای بیاد
یاد تو رو نیاره


پنجشنبه یازدهم آذر 1389 | 18:25 | مو ها نا | |

این شعرو یکی از دوست جونام گزاشت تو قسمت نظرات...میزارم که شما هم بخونین.....

خسته شدم....خیلی خسته  شدم.....مغزم داره منفجر میشه......اعصاب هیچ کسو ...هیچ چیو ندارم.....نپرسین چرا.....

فعلا


از لحظه ای که مرا از آغـوشِ خـودت

در آغـــــوشِ دنیـــــــا رَهــــــــــا کــردیـــــ

ثــانیـــه هــا را یــِـک به یــِـک می شمـــــــــارم

تا لحظــه دیـــــدار فـرا رسـد ...

و من از آغـوشِ دنیــا بـه آغـــــوشِ تــــــو باز گــردم

و در آن لحظـــــــه عاشقـــــــانه بــگــویـــــم

من از توام و به ســوی تو باز می گردم

پــَـس مـــــرا بپذیــــــــر


ادامه مطلب
چهارشنبه دهم آذر 1389 | 15:47 | مو ها نا | |

www . night Skin . ir